پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390  08:29 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: روز نگاری ،


شهادت حضرت زهرا بانوی اول گیتی ؛ کانون شفاعت ؛ صاحب چادر خاکی که همه ی جانمان فدای یک تار چادر خاکیش بشه ؛ تسلیت! خوش به حال این هایی که این قدر آبرو دارند که یواشکی صدا بزنند : مادرم ... مادرم ... مادرم...
ای کاش آن قدر توفیق داشتیم که خودمان را به جای در آتش می زدیم! ای کاش!آهن دیرتر میخ می شد!
خوش به حال این هایی که صبر علوی دارند! خوش به حال شب! خوش به حال تاریکی شب! تاریکی شب را شماتت نکنید که به چشم ماهش ؛ ماه مدینه را بدرقه کرد تا خاک! محرم و مرهم بود شب! خوش به حال قدرت دستی که توانست ؛ فاطمه را به خاک بسپارد!
خوش به حال ما ؛ نه ؛ خوش به حال شما  ؛ نه ؛ خوش به حال اشک! خوش به حال کسانی که " مادرشان " زهرا سلام الله علیها است.همه این هایی که آبرو دارید و صدا می زنید ؛ آی مادرم ... مادرم ...مادرم ... به فکر ما هم باشید.این روزها کنار عطر شهدای فاطمی و خصوصا اوستا عبدالحسین برونسی ، التماس دعا!

   


نظر نگاری()  
دوشنبه 8 فروردین 1390  09:34 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 10 فروردین 1390 02:20 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه نگاری ،

*** تقدیم به شهید مصطفی افتاده
1-  "مصطفی " هوایی شده بود.دیگه این مصطفی ؛ مصطفی سابق نبود.با برادران جهاد سازندگی،در ساخت مدرسه و حمام روستا همکاری می کرد. وقتی از طرف بسیج کلاس های آموزشی اسلحه شناسی می گذاشتند؛ فعالانه شرکت می کرد.اول ها که خجالت می کشید مطرح کند که قصد رفتن به جبهه را دارد.وضع ما را می دانست.بالاخره ما گوسفند وشتر داشتیم و باید این ها را سرپرستی می کرد. بقیه برادران کوچک بودند. خواهرانش هم که تکلیفشان مشخص بود.
2- چند باری همه مطرح کرده بود ولی جواب یقینی نشنیده بود. بالاخره چون رضایت ما را شرط اول می دانست یک روز آمد و چند تا سوال از من کرد.
گفت: مادر!شما به خدا ایمان داری؟ شما نماز می خوانی؟شما روزه می گیری؟ اگر این ها را قبول داری این جنگی که بر ما واقع شده باید برویم و این هم از واجبات است. وبعد به صورت غیر مستقیم گفت: اگر جوانی قصد شرکت در جنگ را داشته باشد و مادرش اجازه ندهد ؛ آن جوان روز قیامت وقتی امام حسین علیه السلام از او سوال کند که چرا به جبهه نرفتی ، جوان می گوید من راضی بودم. مادرم اجازه نداد.
3- وقتی این جمله را گفت روی پاهام نتوانستم بایستم.پاهام سست شد.بدنم لرزید. دلم از جا کنده شد.و همان جا بود که مصطفی را از دلم کندم و جدا کردم.مطمئن شدم که این مصطفی ؛ دیگه برای ما نمی ماند.!
4- یک شب که برای آموزش سلاح و اسلحه آمده بودند ؛ یکی از اهالی به مصطفی گفته بود که برای جبهه نام نویسی می کنند.می گوید: مصطفی تمام صورتش به سمت پدر بود که ببیند اجازه می دهد یا نه؟
5- مصطفی برای آموزش به باغرود نیشابور رفت و برگشت. و بعد هم آماده شد برای اعزام.خداحافظی کردیم.تردید نداشتم که مصطفی بر نمی گردد.قبلا هر وقت مصطفی با موتور جایی می رفت تا دور دست نگاهش می کردم . اون روز موتور خراب شده بود و با هر ترفندی بود موتور روشن شد و رفت.
6- ...  چند روز بعد یک نامه از خرمشهر برای ما آمد که مصطفی در نامه خیلی حلالیت طلبیده بود.
7- قبل از شهادت ، مصطفی خوابی دیده بود و برای دوستش تعریف کرده بود. خواب تقریبا به این مضمون است که در یک جمع بسیار نورانی از یک سیدی شنیده که شما هم به زودی پیش ما می آیی.این که مصطفی آرام و قرار نداشت و این قدر اصرا داشت برود ، به همین خواب بر می گردد.
8- همان اولین اعزام ؛ مصطفی شهید شد.در منطقه شرهانی خدمت کرده است.ترکش به سر وگردنش خورده بود. گفتند چند وقت بوده که در بیمارستان بستری بوده و یک عده ای هم می گفتند که نه همان اول شهید شده.
یک شب یکی از دوستانش خواب می بینه که مصطفی می گوید به پدر و مادرم بگویید ناراحت نباشند.من وقتی ترکش به سرم خورد یک سیدی آمد و گفت :احسنت جوان که وقتی ترکش خوردی حتی آخ هم نگفتی.مصطفی ادامه داده است که : بعد دیدم یک بانویی هم هست که نمی شناسم ؛ به من آب داد. از همین سید خواستم در این لحظات آخر عمر با امام زمان عج ملاقات کنم. چند قدم آن طرف تر بالای خاکریز یکی ایستاده بود. سید گفت: این امام زمان عج  است.چهره ی آقا را دیدم و بعد هم به شهادت رسیدم.

***
+ مزار شهید مصطفی الان در یک روستای خالی از سکنه در دل کویر چون لاله سرخ است. و البته تا چند سال آینده درالشفای آزادگان جهان خواهد بود. اگر چه همین الان هم مردم روستاهای اطراف به نیت تکریم شهدا 16 کیلومتر را تا ملاقات با مصطفی پیاده طی می کنند.
اخبار مرتبط را بخوانید:
احداث بوستان کویری شاهد

پیاده روی مردم روستا

ادامه مطلب   


نظر نگاری()  
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

وبلاگ مهدی ابراهیمی