تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - مطالب ابر شهید
چهارشنبه 2 فروردین 1396  06:33 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 3 فروردین 1396 01:13 ب.ظ
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

خسته و رنجور،از گذرحوادث واتفاقات،از کانال ها و ماهورها،ازهورالعظیم و کنار اروندصغیر و کبیر، از ماووت و بانه و دهلران، از شترگلو ، از لشگرسیدالشهدا و انصاروالحسین و ۲۷ محمدرسول الله، از کنار جنازه پدرکنارپسر،از کنار جنازه برادر کنار برادر ، از جزیره مجنون، از دشت پر از خون، از گروهان 45 شهید ، از گردان صدهااسیر، از بچه های تخریب و خرماهای مانده بر نخیل،از نور مهتاب و کنار مین ، من پیامی آورده ام.بالاخره 600 و اندی از صفحات کتاب تمام شد.و برای این که بتوانم شوق خواندن این کتاب را به دیگران نیز منتقل کنم ،قطار قطار کلمه از ذهنم سرازیر کرده ام تا موقع تایپ سرانگشتانم تاب بیاورند.
چند وقتی است دست ما را «علی خوش لفظ» گرفته از غرب تا جنوب ایران با خودش برده و هزاران کلمه پشت سر هم یک نفس خاطره گفته و آقای حسام کلمات را نعل به نعل روی کاغذ قلمی کرده تا سال نو رفیق خوش مرامی چون او را پیدا کنیم.تا اینجای مطلب را نوشتم که بتوانم یک معرفی خوب از کتاب « وقتی مهتاب گم شد» بنویسم.اما چند نکته هم حاشیه نویسی کرده ام که با ربط و بی ربط به کتاب هست و نیست.

1- یکی از ویژه گی های دفاع مقدس تکرار هزار باره عاشورا بوده است.علت جذابیت دفاع مقدس و جهاد برای رزمندگان آن دوران همین است.وقتی روضه حسین علیه السلام خوانده می شود ، فرقی نمی کند زمین و زمان کجا و کی باشد و حتی فرقی نمی کند حاج احمد متوسلیان روضه خوان باشد یا حسین همدانی یا علی خوش لفظ. هر گاه صحبت جهاد است همه زمان ها کربلاست و همه مکان ها کربلاست.مهم نیت خالصانه است.این جمله ها نیز دیگر کلمه از جنس فعل وفاعل نیست.این جکله که حسین همدانی فرمانده بچه های همدان در جمع رزمندگان می فرماید:از تاریکی شب استفاده کنند برادارن.هر کس می خواهد برود ، برود.این جمله ها در امتداد تاریخ انسان سازی کرده اند.بنابراین حسین علیه السلام نیز متعلق به همه زمان ها و مکان هاست.

2- شاید خیلی وقت ها برای کارهای فرهنگی دنبال راهکار می گردیم.خیلی راهکار هم گفته می شود ، خیلی راهکار نوشته می شود اما کانون همه راهکارها معنویت است.در لابه لای خاطرات آقای خوش لفظ و سایر خاطرات شیرین دفاع مقدس این راهکار ها از همه برجسته تر است.حتی بچه های اطلاعات عملیات دفاع مقدس که همیشه دنبال راهکار برای عبور نیروی خودی برای رسیدن به پیروزی بودند خودشان را ساختند.خودشان از حیث معنویت، به درجاتی می رسیدند تابتوانند برای سایرین راهکار پیدا کنند.مفهوم مشترک تمام این صفحات ، «معنویت» است.دوای درد بسیاری از مشکلات اجتماعی و فرهنگی بشریت نیز معنویت توام با جهاد است.
3- خاطرات جزیره مجنون را از هر رزمنده ای می شنوید و می خوانید بسیار عجیب است.مبارزه در دمای 50 یا 60 درجه که باید از طرفی با دشمن می جنگیدند و از دیگر سو با طبیعت ، باحشرات و موش نیز هم .شهید حجت الاسلام میثمی فرمود: هر کس در طلائیه ایستاد ؛ اگر در کربلا بود، می ایستاد.

4- اگر جنگ گنج است باید از لاب لای آن « زندگی سعادتمندانه » استخراج کنیم.برخی ها جنگ را با خاطره بازی و اشک و آه و ناله اشتباه گرفته اند. کسانی که در دوران دفاع مقدس رفتند از همین کوچه های الان رفتند ، بنابراین آن دوران ، بازتابی از زندگی ایرانی است.در این کتاب به خوبی نشان داده می شود که در آن دوران بر خلاف برخی فیلم ها ، دعوا ، قهر ، آشتی ، حاضر جوابی ، اختلاف ، تنوع سلایق ، فرار از جبهه ، اخلاص ، نماز شب خوان ، سرباز ، بسیجی ، و ...بوده اند. حس مشترک اکثریت آنها اخلاص (مراتبی داشته است) بوده است.ممکن است سوز وگدازه ها خوب باشد اماامروز به گزاره ها نیاز داریم تا بتوانیم درسنامه والگو بنویسیم.

5- مختصری از دلاوری های حاج ستار ابراهیمی نیز هست که زندگی او را همسر ایشان در کتاب دخترشینا روایت کرده است.

6- اسناد و خاطرات کتاب نشان می دهد یک ساختار منظم بر مدیریت ، فرماندهی ، حاکم بوده است.اطلاعات ، عملیات، طرح و برنامه ، تدارکات ، تبلیغات ، امداد ، تخریب چی ، پیک ، مسوول دسته ، بیسیم چی ، گروهان ، گردان ، تیپ ، معاون نشان از یک ساختار کاملا منظم است.این بر خلاف چیزی است که القاء می شود که دفاع مقدس را بی ترمزها اداره کردند!.همه کتاب را جع به بچه های اطلاعات و عملیات است.

در جبهه فرهنگی نیز همین ساختار لازم است.اشکال برخی در این است که فکر می کنند بدون داشتن یک ساختار منظم می شود کار فرهنگی کرد.یا مثلا می گویند کار را باید هیاتی پیش ببریم.( البته هیات هم ساختار دارد) بیشتر باید کار را خالصانه انجام داد.تعبیر هیاتی و جهادی در اخلاص است نه کار هردم بیلی.رزمنده ها در ساختار اسیر نمی شدند.مسوول و معاون و فرمانده یک وسیله برای تحقق اهداف بوده ست و این مسوولیت ها برایشان اصالت نداشته است.


   


نظرات()  
سه شنبه 5 مرداد 1395  07:02 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 10:34 ب.ظ
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

1- چند وقتی هست که سروکارم به زندگی « سربریده ها » افتاده است.کمی آن طرف تر ، همین محله کناری مان زندگی می کنند و اهل زندگی اند.سبک زندگی یشان هم «شوریده سری» است. نه این که سبک زندگی خاصی و عجیبی داشته باشند.یا آن قدر «قدیس» باشند که فقط از ما بهتران آنها را ببینند.سبک زندگی شان کارگری است.یکی خیاطی ، یکی کارگری ، یکی فروشنده یکی راننده و ...

2- سید حسین حسینی ،نعمت الله نجفی و رضا بخشی ، اسم هایشان مثل خودشان معمولی است.مثلا سید حسین حسینی یک بار با صاحب خانه شان دعوا می کند ، یا نعمت الله نجفی با خانمش برای انتخاب اسم بچه حرفشان می شود و بگو مگوی خانوادگی می کنند.

3- اما وقتی قرار است «سربریده» شوند ، فرق می کنند با دیگران.فرق می کنند با همه ما.وقتی دوباره احساس می کنند قصه پر غصه اسارت زینب است، سر می دهند ، سربریده می شوند ، این بار دفاع در برابرمسلمانان مدرن!

۴- وقتی فاتح دلها، آن ۲۲ نفر و چله عشق را می خوانی اول باورت نمی شود هنوز باروت فرهنگ دفاع مقدس چاشنی زندگی بعضی ها باشد. آن هم سال ۹۵، یعنی حدود ۱۷ سال بعددفاع مقدس.

۵- سربریده ها البته این بار هم ایرانی و هم افغانی و لبنانی و پاکستانی و... در سرزمینی غیر از مام وطن سر می دهند و سنگر نمی دهند.

۶- به احترام سربریده ها نمی دانم باید چند دقیقه سکوت کرد اما می دانم باید همه فریادهایمان در دفاع از آنان باشد و هست.

   


نظرات()  
دوشنبه 10 فروردین 1394  10:26 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 10 فروردین 1394 10:57 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

1-  "مصطفی " هوایی شده بود.دیگه این مصطفی ؛ مصطفی سابق نبود.با برادران جهاد سازندگی،در ساخت مدرسه و حمام روستا همکاری می کرد. وقتی از طرف بسیج کلاس های آموزشی اسلحه شناسی می گذاشتند؛ فعالانه شرکت می کرد.اول ها که خجالت می کشید مطرح کند که قصد رفتن به جبهه را دارد.وضع ما را می دانست.بالاخره ما گوسفند و شتر داشتیم و باید این ها را سرپرستی می کرد. بقیه برادران کوچک بودند. خواهرانش هم که تکلیفشان مشخص بود.
2- چند باری مطرح کرده بود، ولی جواب یقینی نشنیده بود. بالاخره چون رضایت ما را شرط اول می دانست یک روز آمد و چند تا سوال از من کرد.
گفت: مادر!شما به خدا ایمان داری؟ شما نماز می خوانی؟شما روزه می گیری؟ اگر این ها را قبول داری این جنگی که بر ما واقع شده باید برویم و این هم از واجبات است. وبعد به صورت غیر مستقیم گفت: اگر جوانی قصد شرکت در جنگ را داشته باشد و مادرش اجازه ندهد ؛ آن جوان روز قیامت وقتی امام حسین علیه السلام از او سوال کند که چرا به جبهه نرفتی ، جوان می گوید من راضی بودم. مادرم اجازه نداد.
3- وقتی این جمله را گفت روی پاهام نتوانستم بایستم.پاهام سست شد.بدنم لرزید. دلم از جا کنده شد.و همان جا بود که مصطفی را از دلم کندم و جدا کردم.مطمئن شدم که این مصطفی ؛ دیگه برای ما نمی ماند.!
4- یک شب که برای آموزش سلاح و اسلحه آمده بودند ؛ یکی از اهالی به مصطفی گفته بود که برای جبهه نام نویسی می کنند.می گوید: مصطفی تمام صورتش به سمت پدر بود که ببیند اجازه می دهد یا نه؟
5- مصطفی برای آموزش به باغرود نیشابور رفت و برگشت. و بعد هم آماده شد برای اعزام.خداحافظی کردیم.تردید نداشتم که مصطفی بر نمی گردد.قبلا هر وقت مصطفی با موتور جایی می رفت تا دور دست نگاهش می کردم . اون روز موتور خراب شده بود و با هر ترفندی بود موتور روشن شد و رفت.
6- ...  چند روز بعد یک نامه از خرمشهر برای ما آمد که مصطفی در نامه خیلی حلالیت طلبیده بود.
7- قبل از شهادت ، مصطفی خوابی دیده بود و برای دوستش تعریف کرده بود. خواب تقریبا به این مضمون است که در یک جمع بسیار نورانی از یک سیدی شنیده که شما هم به زودی پیش ما می آیی.این که مصطفی آرام و قرار نداشت و این قدر اصرا داشت برود ، به همین خواب بر می گردد.
8- همان اولین اعزام ؛ مصطفی شهید شد.در منطقه شرهانی خدمت کرده است.ترکش به سر وگردنش خورده بود. گفتند چند وقت بوده که در بیمارستان بستری بوده و یک عده ای گفتند که نه همان اول شهید شده.
یک شب یکی از دوستانش خواب می بینه که مصطفی می گوید به پدر و مادرم بگویید ناراحت نباشند.من وقتی ترکش به سرم خورد یک سیدی آمد و گفت :احسنت جوان که وقتی ترکش خوردی حتی آخ هم نگفتی.مصطفی ادامه داده است که : بعد دیدم یک بانویی هم هست که نمی شناسم ؛ به من آب داد. از همین سید خواستم در این لحظات آخر عمر با امام زمان عج ملاقات کنم. چند قدم آن طرف تر بالای خاکریز یکی ایستاده بود. سید گفت: این امام زمان عج  است.چهره ی آقا را دیدم و بعد هم به شهادت رسیدم.

***
+ مزار شهید مصطفی الان در یک روستای خالی از سکنه در دل کویر چون لاله سرخ است. و البته تا چند سال آینده درالشفای آزادگان جهان خواهد بود. اگر چه همین الان هم مردم روستاهای اطراف به نیت تکریم شهدا 16 کیلومتر را تا ملاقات با مصطفی پیاده طی می کنند.
+ این گفت وگو را سال 90 با مادر شهید صحبت کرده ام.و بعد از چند سال جست و جو تنها مطلب منتشر شده از مصطفی چند سطر است.
+ مصطفی متولد 1343 است و در 24 فروردین 1364 در شرهانی به شهادت رسیده است.
+ مزار شهید افتاده در حدود 30 کیومتری جنوب غربی شهرستان بردسکن واقع شده است.

   


نظرات()  
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

وبلاگ مهدی ابراهیمی