تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - مطالب ابر شهید
جمعه 18 خرداد 1397  05:46 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: روز نگاری ،

امروز مهمان منزل شهید سید امیر اتحادی بودیم.بچه محله احمد آباد مشهد خیابان ابومسلم.

بهانه دیدار عملیات بیت المقدس و امروز سالروز شهادت سید امیر از شهدای این عملیات بود.

بچه های فرهنگسرای پایداری به همراه علیرضادلبریان و احمد منصوب عزیز.

وقتی علیرضا دلیریان به پدر شهید گفت خوشحال به حال شما که شهید تربیت کرده اید و لقمه حلال دادید و ...

پدر شهید خنده ای کرد و گفت تربیت درست اولاد و لقمه حلال وظیفه همه است.ما که کاری نکردیم.خودش راه خودش را انتخاب کرد.

می گوید:

وقتی خواست برود گفتم مثل چمران درس بخوان بعد برو جبهه.من خودم به چمران خیلی علاقه داشتم.پسرم گفت: اسلام الان به من نیاز دارد.جوابی نداشتم.اجازه دادم رفت جبهه و بعد ۱۷ روز به شهادت رسید.

در فرهنگ اسلامی سری که برای خدا می دهند پس نمی گیرند. سید امیر از ناحیه سر شهید شهید شده بود.

پدر شهید می گوید من خودم در تظاهرات های انقلاب مشهد شرکت می کردم.از اول انقلاب تا الان بسیجی بودیم و هستیم.

البته گریزی به اختلاس های میلیاردی هم زده شد.

در حاشیه این دیدار احمد منصوب هنرمند گرانقدر انقلاب اسلامی تصویر شهید را نقاشی و به خانواده شهید اهدا کرد.

@ebrahimimahdi

   


نظرات()  
دوشنبه 30 بهمن 1396  05:02 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

عباسِ دست طلا ، عباس فابریک ، عباس گلگیر یکی از صافکارهای درجه یک تهران است که از بچگی در گاراژ و تعمیرگاه بزرگ شده است.حاجیه خانم خوب ، خانه خوب ، چهارتا فرزند خوب و یک گاراژ مال خودش و بعد هم سفر مکه برای دنیاش کفایته به قول خودش.

اما حسب اتفاقاتی او سر از جبهه و جنگ در می آورد. البته به خانمش قول می دهد شهید نشود و همان پشت جبهه خدمت کند.

کم کم سر از جزیره مجنون هم در می آورد.

   


نظرات()  
چهارشنبه 1 شهریور 1396  11:47 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 1 شهریور 1396 11:49 ق.ظ
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

متولد هزاروسیصدوهفتادویک خورشیدی است.پدرش قبل انقلاب اسلامی از افغانستان به ایران آمده است.پدربزرگش جانباز سی درصد دفاع مقدس است.ابراهیم عالمی دایی اش شهید مدافع حرم است.سیدحسن حسینی پسرعموی مادرش جاویدالاثر در سوریه است.مادر، هم مادرشهید است ، هم خواهرشهید.

می گوید: سخت است اما خدا را ممنونم که گوشه ی بسیار بسیار کوچکی از مصیبت های حضرت زینب سلام الله را درک می کنم.

می گوید: اولش راضی نبودم محمدقاسم برود سوریه‌.گفتم جنگ سوریه است ، به ما چه ربطی دارد؟!

محمدقاسم گفت: فقط مساله سوریه نیست مادر! حرم عمه مان در خطر است.

بلاخره بار اول رفت و برگشت و من راضی نبودم ولی نمی دانستم پدرش رضایت داده است.

وقتی آمد گفت اگر مادر راضی می شد، من شهید می شدم.

بار دوم ، اعزام شد.خودم برایش قرآن گرفتم.با خنده و شوخی راهی شد.سوار موتور برادرش که شد، برادرش گفتم : دارم شهید می برم.

چند وقتی گذشت، یک شب بی قرار شدم از خواب پریدم.گفتم:

محمدقاسم شهید شده است.

پدرش گفت حرف های بد می زنی.به برادرش گفتم ، کسی باور نکرد.بقیه اقوام آمدند خانه مان ، روضه هم داشتیم.گفتم:

قاسم شهید شده است.

عصر خبر آوردند.

چند روز بعد گفتم ، محمد قاسم را دارند می آورند، و بعد آوردند، گفتم محمدقاسم را آوردند حرم و ...

محمدقاسم مادرش را باخبر می کرد.

محمدقاسم بار اول سوریه با باردوم که رفت، اون محمد قاسم قبلی نبود.

محمدقاسم ، محمد قاسم ، محمد قاسم...

و بعد این اشک های مادر بود که روی گونه تکرار می شد:

محمدقاسم...

#محمد_ قاسم _ حسینی

#مدافعان_حرم

#سوریه

#شهید

#شهدای_مدافع_حرم

#مشهد

#دیدار_با_خانواده_شهید

پانوشت:

به همراه آقایان موسوی و صفدرزاده توفیق ملاقات با مادر شهید به بهانه انتشار کتاب سرنوشت خونین داشتیم.سرنوشت خونین داستان زندگی محمدقاسم و توسط انتشارات بوی شهربهشت منتشر شده است.

   


نظرات()  
  • کل صفحات:4  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  •   

وبلاگ مهدی ابراهیمی