تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - مطالب کتاب نگاری
جمعه 18 خرداد 1397  05:41 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

اهل اصفهان ، آتش پرست و محبوب پدر بود. در آتش پرستی کوشا بود و اهتمام به عبادت داشت.پدر تاکید کرده بود که طاقت دوری او را ندارد.

روزی گذارش به کلیسا افتاد.از صدای عبادت مسیحیان خوشش آمده بود و تا دیر وقت در کلیسا با مسیحیان عبادت کرد.تا جایی که پدر نگران شده بود و چند نفر فرستادند او را پیدا کنند.

ماجرا را برای پدر تعریف کرد و آیین زرتشتی را کنار گذاشت.

پدر از ترس دور شدن پسر او را در خانه بست.

اما او کسی را سپرد تا اگر کاروانی به سمت شام می رود او را خبر کند.

این گونه شد و اوبا کاروانی از اصفهان دور شد.

نزد راهب در کلیسا اوقات زندگی اش به عبادت گذشت تا راهب مرد.راهب درستکار نبود.نذورات مردم را به جای توزیع بین فقرا اندوخته بود!

او به مردم گزارش داد.نزد راهب دیگری معرفی شد و او به چند کلیسا معرفی شد و راهبان آن کلیسا مردند تا به پیری معرفی شد.آن پیر گفت به زودی خاتم پیامبران اعلام پیامبری خواهد کرد.دین حنفیت آن دین است.

از موصل به مدینه شتافت.اما وی را به جهودی فروختند و او بنده جهود شد.

بالاخره در مدینه با پیامبر دیدار کرد و مسلمان شد.

پیامبر گفت آن کس که وعده پیامبری مرا داده است و تو او را دیده ای عیسی مسیح بوده است.

"سلمان فارسی" از اهل بیت پیامبر شد.

#قاف

   


نظرات()  
چهارشنبه 9 خرداد 1397  10:33 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 9 خرداد 1397 11:40 ب.ظ
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

تازه ترین اثر رضا امیرخانی به نام رهش منتشر شد.رضا امیرخانی از معدود نویسنده هایی است که به جامعه شناسی مسلط است.این کتاب بیش از هر کتاب دیگری پایبند به مبانی جامعه شناسی است.مدیریت شهری را از نگاه جامعه شناسی واکاوی می کند.توسعه شهری، هویت شهری ، معماری ، زیبایی ، روابط همسایگی ، نحوه مدیریت شهر ،مسجد ،ترافیک ، بنیاد خانواده ،بسیج، سیاست،مدیریت فرهنگی ، فرهنگ شهرنشینی و همه موضوعاتی که به نوعی مساله روزمره و جاری شهر و اتفاقا از امور مهم شهری است مورد نقد وی قرار می گیرد.

ارمیا همان آرمان انسانی آقای امیرخانی در این کتاب نیز حضور دارد. و این بار او را در کوه باید با گله ای از گوسفندان شناخت. آرمان مکانی ایشان طبیعت است.از این جهت آقای امیرخانی همواره به طبیعت وفادار بوده است.چه وقتی ارمیا در جنگل و چه زمانی که در یکی از کوه های نزدیک تهران زندگی می کند.

ارمیای کوه نشین آقای امیرخانی بدون خانواده است.و در آخر داستان قهرمان رمان می شود و خانواده ای را از آرمانشهر دوباره به پایین یعنی همان شهرزمینی می آورد.

در نهایت نتیجه گیری ایشان مهم است.وقتی همه مدیران و مدیریت شهری را نقد می کند کار را باز کردن کمربند پسر مدیر شهری تمام می کند.بچه به مادرش می گوید دو دارم ! قطراتی از دوی او به جای آن که روی میز مدیر یا دفتر مسوولی بریزد،اتفاقا روی کسی می ریزد که مشغول خواندن روزنامه و صفحه کاریابی است.خواندن این کتاب برای کسانی که درباره مدیریت فرهنگی در شهرها و مسائل اجتماعی فکر می کنند توصیه می کنم.

رهش را نشر افق چاپ کرده است. بیش از 180 صفحه دارد. بیشتر نمی توانم از داستان بنویسم تا جذابیت خواندن آن برای شما محفوظ باشد.

   


نظرات()  
یکشنبه 6 اسفند 1396  08:44 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 6 اسفند 1396 08:45 ب.ظ
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

پسر بچه ای به کنار رود رفت و تمساحی را در تور دید که به دام افتاده است.
تمساح ناله کنان گفت به من کمک می کنی؟ پسرک فریاد زد تو مرا خواهی کشت.
تمساح گفت نزدیکتر بیا.
پسربچه نزدیک تر شد و ناگهان تمساح او را با دهان بزرگش به دهان گرفت.
پسر بچه فریاد زد جواب خوبی را با بدی می دهی؟
تمساح از گوشه دهان گفت: این راه ورسم  دنیاست.
پسرک گفت از سه نفر بپرسیم اگر سه نفر قبول کردند آنگاه تمساح پسرک را ببلعد.
اولین رهگذر خر بود و از او پرسیدند و جواب داد. تا جوان بودم از من کار کشیدند حالا که پیر شده ام مرا رها کردند تا خوراک پلنگ شوم.
دومین رهگذر اسب بود و اسب نیز به عقیده خر بود.
سومین رهگذر خرگوش بود و خرگوش گفت باید تمساح از اول تعریف کند.
تمساح تا دهان باز کرد تا داستان را تعریف کند ، پسرک از دهان تمساح بیرون جست.
پسرک تند دوید و مردان دهکده را خبر کرد و تمساح را کشتند و خوردند.
با مردان دهکده اما سگی هم بود که دنبال خرگوش کرد و خرگوش را درید و خورد.
نیوبوتو به بچه ها گفت :
پس حق با تمساح بود...
#ریشه_ها
#الکس_هیلی

   


نظرات()  

وبلاگ مهدی ابراهیمی