تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - مطالب سفر نگاری
شنبه 19 شهریور 1390  10:50 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 20 شهریور 1390 12:31 ق.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

24- به خاطر تعطیلی عید فطر کتابفروشی ها بسته بود. هم چنین روزنامه فروشی ها.اما نوجوانی سی دی کنار میدان شهر بساط کرده بود و جوانان جلال آبادی دورش را گرفته بودند.90 درصد فیلمهایش هندی بود.یک فیلم ایرانی پیدا کردم.وقتی خوب دقیق شدم دیدم فیلم نیست.مقصود از فیلم دختر ایرانی ؛ شو و رقص دختر ایرانی است. این هم سهم ایران از فرهنگ و هنر در بازار فرهنگی جلال آباد.!
با چند نفری از دوستان جلال آبادی هم کلام شدم.جایی که صحبت از ایران هست نمی شود از آمریکا صحبتی به میان نیاید.آنها شجاعت رهبر و رئیس جمهور ایران را می ستودند.
25- عصر چهارشنبه است.کم کم باید از این شهر دوست داشتنی خداحافظی کنیم.همان مسیری را که آمده ایم باید برگردیم.خداحافظی از دوستانی که چند روز به آنها زحمت داده این سخت است ولی باید راه رفتنی را برگشت.!مهمان نوازی حاجی قدیر جز خاطرات فراموش نشدنی است.خصوصا وقتی با خنده ای بلند گفت این ایرانی ها یک مشکل دارند و آن این است که زن ذلیل هستند!!.
26- کالایمان (لباس) را جمع کردیم بوتهایمان(کفش) را پوشیدیم.سر راهمان از بند برقی (سد) درونته بازید کردیم.به دلیل بدقولی دوست تهران نشینمان ما از بازدید چند جای تاریخی بازمانده ایم.



27- بند درونته برق تولید می کند وهم چنین در مسیر برگشت بند ماهی پر و بند سروبی را هم دیدم.مسیر رودخانه بسیار زیبا و سر سبز بود.به قول خودشان اینجا مثل شمال ایران است.احسان دوربینش را از شیشه ماشین بیرون گرفته و مدام عکس می گیرد.یکی از مهم ترین مشکلات کشور افغانستان تولید برق است.برق یکی از زیر ساخت های توسعه ی امکانات رفاهی است و البته من این طرف و طرف خواندم که قرار است از ظرفیت بند ماهی پر و سروبی بیشتر استفاده کنند.به واقع مردم مظلوم افغانستان شایسته خدمات رفاهی بیشتری هستد.
27- طبق برنامه ریزی ما که ساعت 16 را برای خداحافظی از جلال آباد اختصاص داده بودیم قرار بود ساعت 19 نیز به کابل برسیم.راننده کرولا جوانی بود برای ما آشنا. او نیز ما را شناخت. می گوید دیروز شما در موترشویی ایست کرده بودید.راننده های افغانستان به موسیقی بسیار علاقمند هستند.خار کیلومتر شمار موتر کرولا روی 120 ایستاده بود و راه شمال گونه را به سرعت طی می کردیم.خب این طوری زودتر هم می رسیدیم.
28- یک بار دیگر هم نوشتم که در افغانستان روی سرک های پخته (جاده آسفالت) حساب باز نکیند.نزدیک شب مسافرت نکنید.راننده محترم از صدای موسیقی پشتو خیلی خوشحال بود. آخر صدا را هم انتخاب کرده بود.خلاصه ما که هیچی نمی فهمیدیم توافق کردیم ایشان آهنگ دری بگذارد. کم کم به محمد اصفهانی رضایت داد و از طریق بلوتوث گوشی همراه و رادیو ایشان این اتفاق افتاد.
29- اما بیشتر موسیقی سنتی کشتکار بوشهری سر ذوقمان آورد که :
منم سرگشته ی حیرانت ای دوست
کنم یکباره ،جان قربانت ای دوست
تنی ناساز شوق وصل کویت
دهم  سر بر پیمانت ای دوست
دلی دارم ز آتش خانه کرده
میان شعله ها ،کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را ز غم ویرانه کرده

30- ساعت 15 موتر متوقف شد.ترافیک شده بود.از شیشه ماشین سرم را بیرون آوردم و جلوتر را نگاه کردم.20 کیلومتر تا سروبی فاصله داریم و نزدیک 90 کیلومتر تا کابل.چند ماشین نظامی در حال جا به جا شدن بودند.راننده تشویش (نگران)شد و ما بیشتر. شنیده بودم هر وقت نیروهای آیساف از جاده عبور می کنند باید همه متوقف شوند حداقل حدود یک ساعت طول می کشد.بنابراین ما باید ادامه جاده را شب هنگام عبور کنیم. بخش اصلی جاده که گردنه خیبر است را هنوز عبور نکرده دایم. حدود نیم ساعت معطل شدیم. خوشبختانه خبری از نیروهای آیساف نبود. یک دستگاه نفربر وسط جاده خاموش کرده بود. به هر ترتیبی بود با کمک بقیه ماشین های نظامی ؛ نفربر را از وسط جاده به کناره هدایت کردند.
31- دوباره سرعت گرفتیم و البته هوا گرگ و میش شده بود.مجید برای این که مثلا در گردنه های خیبر ترس به سراغمان نیاید داستانی سر هم کرده بود از سفر "یوسف" به ایران.راننده با احتیاط گردنه ها را طی کرد.حدود ساعت 8 به تابلویی رسیدیم که نوشته بود:
به کابل خوش آمدید.

   


نظر نگاری()  
شنبه 19 شهریور 1390  05:37 ب.ظ    ویرایش: شنبه 19 شهریور 1390 10:48 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

16- باشندگان جلال آباد بسیار مهمان نواز و صمیمی بودند.قبل تر هم گفته بودم.کافی است بفهمند ایرانی هستی.و بعد گرم احوالپرسی می کنند. خوب استی ؛ خوش استی؛حالتان جور است؟ آدم احساس غربت نمی کند.
سرزمین و مردم جلال آباد هم در قرن نوزدهم بریتانیای کبیر و هم شوروی سابق را شکست داده اند. الان هم وقتی با مردم و چند تن از جهادی های سابق صحبت کردم همان روحیه را دارند.
" اول گل " دوست جدیدمان است که به گفته خودش بنگاه موتر تویوتا دارد واز این راه امرار معاش می کند.ایامی که ما در افغانستان هستیم،تنش های بین مجلس افغانستان و رئیس جمهور کرزی بالا گرفته است." اول گل" می گوید افغانستان هم باید مثل ایران مستقل باشد. استقلال داشته باشد. می گوید هنوز خیلی مانده است تا مثل ایران و بقیه کشورها باشیم. او می گوید زیر ساخت های پیشرفت افغانستان مهیا نیست. آب ؛ برق ؛ امنیت ؛گاز و راه باید باشد تا بقیه ممالک در اینجا سرمایه گذاری کنند.
همان قدر که چای سیاه در ایران طرفدار دارد ؛ همان قدر مردم افغانستان چای سبز مصرف می کنند.با بادام ، پسته، کشمش ، زولبیا و شیرینی و نخود از ما پذیرایی می کنند. شما در همسایه دیوار به دیوار احساس غربت نمی کنید.!
 چهارشنبه نهم شهریور 90/ جلال آباد / شرق افغانستان


17 - جلال آباد مرکز ولایت (استان) ننگرهار محسوب می شود. ننگرهار به 19 ولسوالی (شهرستان)دیگر تقسیم شده است.
نَنگَرهار یکی از ۳۴ ولایت (استان) افغانستان است و در شرق این کشور قرار گرفته‌است. مرکز این ولایت شهر جلال آباد است. مساحت آن ۷٬۷۲۷ کیلومتر مربع و جمعیت آن ۱٬۳۳۴٬۰۰۰ نفر در سال ۲۰۰۹ برآورد شده است. بیشتر جمعیت این ولایت به زبان پشتو صحبت می‌کنند.
پشتون ها ، ایرانی تبار هستند.پشتون به معنی «شانه پهن»، یعنی «تنومند، فراخ سینه، تهم تن، پهلوان».
واژه های «پارس» و «پهلوان» که نام «پارسیان و پهلویان، یعنی خراسانیان یا پارتیان» بوده و هستند، نیز از همین ریشه و بن است.
18- چهارشنه قرار بود یکی از دوستان مجید که اتفاق چند سالی هم در تهران زندگی کرده است و اهل ادب وفرهنگ هم هست دنبال ما بیاید که گویا آب تهران اثر کرده بود و بد قول شد و نیامد. تا ظهر صبر کردیم نیامد. برای ما از دست دادن زمان خسارت سنگینی بود.
19 - از خانه بیرون زدیم و راهی سرک های (خیابان های) جلال آباد شدیم. شهر نسبتا شلوغ بود. بازار فعال و پویایی داشت. جلال آباد تحت تاثیر فرهنگ پیشاور پاکستان است. مردم گروه - گروه برای عید دیدنی به این خانه وآن خانه می رفتند.لباس های شیک و تر و تمیز پوشیده بودند. چند خیابان را گز کردیم.بازار سنتی جلال آباد یعنی سفر به عمق تاریخ. به قول یکی از افغانها یعنی به 80 سال پیش ایران سفر می کنید.قصابی گوشت تازه را به میخ آویزان کرده بود.قبل از سقاوه (حمام عمومی) صالون اصلاح سر وصورت هنوز فعال است.در تشت های پر از روغنداغ جوجه سرخ می کنند. چون فریزر و یخچال نیست بستنی را با یخ و به شکل کاملا سنتی آماه می کنند.

20- دور تا دور خانه ها بالشت های پربار با تشک های پهن شده است و مهمان می تواند راحت به یک طرف دراز بکشد.

21- کنار دریا (رودخانه)شبیه طرقبه وشاندیز بساط تکه کباب ومرغ سوخاری و قورمه گوشت گوسفند پهن است. بچه ها بازی می کنند و زندگی در جریان است.زندگی که کاملا سنتی و به دور از هیاهوی های مدرنیته صبح آن شام می شود.بچه ها بازی شبیه هفت سنگ دارند.دست اغلب آنها یک اسلحه پلاستیکی می بینم و گاهی اوقات غرق جنگ های کودکانه هستند. بعید می دانم برای غنی سازی اوقات فراغت آنها کاری کرده باشند.جوانان افغانستان را شاداب و با نشاط و پر انرژی دیدم. اما بیکاری در این کشور بیداد می کند.

22- در آنجا با "آقای شاهپور بختیار" آشنا شدم.می گوید دوستای ایرانی من را شاپور بختیار ایران اشتباه نگیرند و بلند بلند می خندند.جوان خوشپوشی است که مجری گری برنامه سیاسی شبکه تلویزیونی طلوع را به عهده دارد. هم چنین "آقای میرویس عمرخیل" نماینده شبکه تلویزیونی خیبر در کابل است.یواشکی در گوشم می گوید شبکه خیبر ضد ؟؟؟ می باشد.از من خواست جایی ننویسم و قول دادم جایی ننویسم.قرار شد همین علامت سوال باشد.حتی در یادداشت های کاغذی ام نیز خواست خط بزنم و فقط چند علامت سوال بگذارم.
23- جلال آباد جز شهرهایی است که وقتی هوای کابل سرد می شود ؛ بسیاری از باشندگان کابل به جلال آباد سفر می کنند.











   


نظر نگاری()  
شنبه 19 شهریور 1390  11:07 ق.ظ    ویرایش: شنبه 19 شهریور 1390 09:28 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،



 عبدالغفار به زیان "پشتو" سخن می گفت.از هر 10 کلمه اش یکی را می فهمیدیم.اما صمیمیت و مهربانی او نیازی به دانستن زبان"پشتو" نبود.دل به دریا زد و از آب رد شد.برای پطرول (بنزین) در یک پمپ نگه داشت.اغلب پمپ بنزین های بین راه چون برق نیست با یک موتور کمکی کار می کند.
ما باید از گردنه خیبر می گذشتیم تا به جلال آباد برسیم.راه کوهستانی و پر پیچ خمی بود که رانندگی در این جاده فقط از عهده دریورهای خودشان بر می آید.از ولایت کابل تا ولایت جلال آباد حدود 150 کیلومتر است.رودخانه پرآبی بعد گردنه تا خود جلال آباد شما را همراهی می کند. در زمان ظاهر شاه چندین سد بزرگ ساخته شده است. ماهی این رودخانه معروف است.در میانه راه یک تریلی حمل سوخت ، سوخته بود.
می گویند این ماشین را طالبها منفجر کرده اند.بین راه هر چند کیلومتر یک قوماندان و چند عسکر با ماشین های نظامی و تانک و مسلح امنیت راه را تامین می کنند.ایامی که ما رفته ایم ؛ ایام عید سعید فطر است و طرح امنیتی ویژه ای در حال اجرا بود.
انصافا رودخانه ی پر آبی بود که حتی قابلیت دارد چندین سد دیگر روی آن بسته شود.
13- برای رفع خستگی؛ عبدالغفار بین راه نگه داشت. حدود 45 دقیقه به جلال آباد مانده بود. سوپر بین راهی را چند جوان افغانی اداره می کردند.با پمپی که از رودخانه آب بالا می آوردند موترشویی (کارواش) هم راه انداخته بودند.برای برقراری ارتباط کافی است سلام کنید.بعد سلام آن قدر زود صمیمی می شوید که گویا بین شما و مردم افغانستان هیچ مرزی وجود ندارد.خوش وبشی کردیم و به راه ادامه دادیم.

14- ورودی شهر جلال آباد که حدود یک میلیون نفر باشنده (شهروند یا مردم) در خود جای داده است بازار میوه و تره بار و چند سوپر مارکت است.البته تابلویی نوشته است 5 کیلومتر جلال آباد.هوای جلال آباد بسیار گرم و شرجی بود.
جلال آباد بزرگترین شهر شرق افغانستان است. هم به جهت همجواری با پیشاور پاکستان و میوه ها و زیتون سرخ و نارنج.


از جلال آباد تا پیشاور پاکستان راه زیادی نیست.اکثریت مردم جلال آباد را پشتون ها تشکیل می دهند اما سیک های هندی و پشه ای ها در اقلیت هستند.
فرودگاه جلال آباد کاملا در اختیار نیروهای آمریکایی است.برخی مناطق جلال آباد هر از چند گاهی مورد بمباران قرار می گیرد.گفته می شود طالبها در این  منطقه پناه گرفته اند.
15- به میدانی می رسیم که یک المان آهنی وسط آن نصب است. یک پیرمرد و یک میانسال با لباس پلیس عمومی ترافیک و سوتی به دهان ترافیک را کنترل می کنند.چند تا عکس گرفتم.اتفاقا موقع عکس گرفتن یکی از  پلیس ها با راننده ای در حال صحبت بود و گویا چیزی گرفت.پلیس فهمید من عکس گرفتم.


چند دقیقه ای مجید و عبدالغفار رفته بودند صرافی.پلیس میانسال با پلیس پیرمرد درگوشی صحبت کرد. بعد چند دقیقه مستقیم به سمت من آمد.دنیا روی سرم خراب شد.حالا چطوری ثابت کنم من اتفاقی عکس گرفته ام.جلوتر آمد و به زبان پشتون چیزی پرسید.گفتم ایرانی هستم.لبخند زد. دلم آرام گرفت.پرسید برای چی عکس می گیری؟ گفتم من توریست هستم.گفت چرا عکس من را گرفتی؟ گفتم من از بازار و میدان عکس گرفتم.فهمیدم این بنده ی خدا از من بیشتر ترسیده است.عبدالغفار و مجید رسیدند.پلیس با عبدالغفار به پشتو صحبت هایی کرد و خداحافظی کردیم.

   


نظر نگاری()  

وبلاگ مهدی ابراهیمی