شنبه 19 شهریور 1390  04:37 ب.ظ    ویرایش: شنبه 19 شهریور 1390 09:48 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

16- باشندگان جلال آباد بسیار مهمان نواز و صمیمی بودند.قبل تر هم گفته بودم.کافی است بفهمند ایرانی هستی.و بعد گرم احوالپرسی می کنند. خوب استی ؛ خوش استی؛حالتان جور است؟ آدم احساس غربت نمی کند.
سرزمین و مردم جلال آباد هم در قرن نوزدهم بریتانیای کبیر و هم شوروی سابق را شکست داده اند. الان هم وقتی با مردم و چند تن از جهادی های سابق صحبت کردم همان روحیه را دارند.
" اول گل " دوست جدیدمان است که به گفته خودش بنگاه موتر تویوتا دارد واز این راه امرار معاش می کند.ایامی که ما در افغانستان هستیم،تنش های بین مجلس افغانستان و رئیس جمهور کرزی بالا گرفته است." اول گل" می گوید افغانستان هم باید مثل ایران مستقل باشد. استقلال داشته باشد. می گوید هنوز خیلی مانده است تا مثل ایران و بقیه کشورها باشیم. او می گوید زیر ساخت های پیشرفت افغانستان مهیا نیست. آب ؛ برق ؛ امنیت ؛گاز و راه باید باشد تا بقیه ممالک در اینجا سرمایه گذاری کنند.
همان قدر که چای سیاه در ایران طرفدار دارد ؛ همان قدر مردم افغانستان چای سبز مصرف می کنند.با بادام ، پسته، کشمش ، زولبیا و شیرینی و نخود از ما پذیرایی می کنند. شما در همسایه دیوار به دیوار احساس غربت نمی کنید.!
 چهارشنبه نهم شهریور 90/ جلال آباد / شرق افغانستان


17 - جلال آباد مرکز ولایت (استان) ننگرهار محسوب می شود. ننگرهار به 19 ولسوالی (شهرستان)دیگر تقسیم شده است.
نَنگَرهار یکی از ۳۴ ولایت (استان) افغانستان است و در شرق این کشور قرار گرفته‌است. مرکز این ولایت شهر جلال آباد است. مساحت آن ۷٬۷۲۷ کیلومتر مربع و جمعیت آن ۱٬۳۳۴٬۰۰۰ نفر در سال ۲۰۰۹ برآورد شده است. بیشتر جمعیت این ولایت به زبان پشتو صحبت می‌کنند.
پشتون ها ، ایرانی تبار هستند.پشتون به معنی «شانه پهن»، یعنی «تنومند، فراخ سینه، تهم تن، پهلوان».
واژه های «پارس» و «پهلوان» که نام «پارسیان و پهلویان، یعنی خراسانیان یا پارتیان» بوده و هستند، نیز از همین ریشه و بن است.
18- چهارشنه قرار بود یکی از دوستان مجید که اتفاق چند سالی هم در تهران زندگی کرده است و اهل ادب وفرهنگ هم هست دنبال ما بیاید که گویا آب تهران اثر کرده بود و بد قول شد و نیامد. تا ظهر صبر کردیم نیامد. برای ما از دست دادن زمان خسارت سنگینی بود.
19 - از خانه بیرون زدیم و راهی سرک های (خیابان های) جلال آباد شدیم. شهر نسبتا شلوغ بود. بازار فعال و پویایی داشت. جلال آباد تحت تاثیر فرهنگ پیشاور پاکستان است. مردم گروه - گروه برای عید دیدنی به این خانه وآن خانه می رفتند.لباس های شیک و تر و تمیز پوشیده بودند. چند خیابان را گز کردیم.بازار سنتی جلال آباد یعنی سفر به عمق تاریخ. به قول یکی از افغانها یعنی به 80 سال پیش ایران سفر می کنید.قصابی گوشت تازه را به میخ آویزان کرده بود.قبل از سقاوه (حمام عمومی) صالون اصلاح سر وصورت هنوز فعال است.در تشت های پر از روغنداغ جوجه سرخ می کنند. چون فریزر و یخچال نیست بستنی را با یخ و به شکل کاملا سنتی آماه می کنند.

20- دور تا دور خانه ها بالشت های پربار با تشک های پهن شده است و مهمان می تواند راحت به یک طرف دراز بکشد.

21- کنار دریا (رودخانه)شبیه طرقبه وشاندیز بساط تکه کباب ومرغ سوخاری و قورمه گوشت گوسفند پهن است. بچه ها بازی می کنند و زندگی در جریان است.زندگی که کاملا سنتی و به دور از هیاهوی های مدرنیته صبح آن شام می شود.بچه ها بازی شبیه هفت سنگ دارند.دست اغلب آنها یک اسلحه پلاستیکی می بینم و گاهی اوقات غرق جنگ های کودکانه هستند. بعید می دانم برای غنی سازی اوقات فراغت آنها کاری کرده باشند.جوانان افغانستان را شاداب و با نشاط و پر انرژی دیدم. اما بیکاری در این کشور بیداد می کند.

22- در آنجا با "آقای شاهپور بختیار" آشنا شدم.می گوید دوستای ایرانی من را شاپور بختیار ایران اشتباه نگیرند و بلند بلند می خندند.جوان خوشپوشی است که مجری گری برنامه سیاسی شبکه تلویزیونی طلوع را به عهده دارد. هم چنین "آقای میرویس عمرخیل" نماینده شبکه تلویزیونی خیبر در کابل است.یواشکی در گوشم می گوید شبکه خیبر ضد ؟؟؟ می باشد.از من خواست جایی ننویسم و قول دادم جایی ننویسم.قرار شد همین علامت سوال باشد.حتی در یادداشت های کاغذی ام نیز خواست خط بزنم و فقط چند علامت سوال بگذارم.
23- جلال آباد جز شهرهایی است که وقتی هوای کابل سرد می شود ؛ بسیاری از باشندگان کابل به جلال آباد سفر می کنند.











   


نظر نگاری()  
شنبه 19 شهریور 1390  10:07 ق.ظ    ویرایش: شنبه 19 شهریور 1390 08:28 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،



 عبدالغفار به زیان "پشتو" سخن می گفت.از هر 10 کلمه اش یکی را می فهمیدیم.اما صمیمیت و مهربانی او نیازی به دانستن زبان"پشتو" نبود.دل به دریا زد و از آب رد شد.برای پطرول (بنزین) در یک پمپ نگه داشت.اغلب پمپ بنزین های بین راه چون برق نیست با یک موتور کمکی کار می کند.
ما باید از گردنه خیبر می گذشتیم تا به جلال آباد برسیم.راه کوهستانی و پر پیچ خمی بود که رانندگی در این جاده فقط از عهده دریورهای خودشان بر می آید.از ولایت کابل تا ولایت جلال آباد حدود 150 کیلومتر است.رودخانه پرآبی بعد گردنه تا خود جلال آباد شما را همراهی می کند. در زمان ظاهر شاه چندین سد بزرگ ساخته شده است. ماهی این رودخانه معروف است.در میانه راه یک تریلی حمل سوخت ، سوخته بود.
می گویند این ماشین را طالبها منفجر کرده اند.بین راه هر چند کیلومتر یک قوماندان و چند عسکر با ماشین های نظامی و تانک و مسلح امنیت راه را تامین می کنند.ایامی که ما رفته ایم ؛ ایام عید سعید فطر است و طرح امنیتی ویژه ای در حال اجرا بود.
انصافا رودخانه ی پر آبی بود که حتی قابلیت دارد چندین سد دیگر روی آن بسته شود.
13- برای رفع خستگی؛ عبدالغفار بین راه نگه داشت. حدود 45 دقیقه به جلال آباد مانده بود. سوپر بین راهی را چند جوان افغانی اداره می کردند.با پمپی که از رودخانه آب بالا می آوردند موترشویی (کارواش) هم راه انداخته بودند.برای برقراری ارتباط کافی است سلام کنید.بعد سلام آن قدر زود صمیمی می شوید که گویا بین شما و مردم افغانستان هیچ مرزی وجود ندارد.خوش وبشی کردیم و به راه ادامه دادیم.

14- ورودی شهر جلال آباد که حدود یک میلیون نفر باشنده (شهروند یا مردم) در خود جای داده است بازار میوه و تره بار و چند سوپر مارکت است.البته تابلویی نوشته است 5 کیلومتر جلال آباد.هوای جلال آباد بسیار گرم و شرجی بود.
جلال آباد بزرگترین شهر شرق افغانستان است. هم به جهت همجواری با پیشاور پاکستان و میوه ها و زیتون سرخ و نارنج.


از جلال آباد تا پیشاور پاکستان راه زیادی نیست.اکثریت مردم جلال آباد را پشتون ها تشکیل می دهند اما سیک های هندی و پشه ای ها در اقلیت هستند.
فرودگاه جلال آباد کاملا در اختیار نیروهای آمریکایی است.برخی مناطق جلال آباد هر از چند گاهی مورد بمباران قرار می گیرد.گفته می شود طالبها در این  منطقه پناه گرفته اند.
15- به میدانی می رسیم که یک المان آهنی وسط آن نصب است. یک پیرمرد و یک میانسال با لباس پلیس عمومی ترافیک و سوتی به دهان ترافیک را کنترل می کنند.چند تا عکس گرفتم.اتفاقا موقع عکس گرفتن یکی از  پلیس ها با راننده ای در حال صحبت بود و گویا چیزی گرفت.پلیس فهمید من عکس گرفتم.


چند دقیقه ای مجید و عبدالغفار رفته بودند صرافی.پلیس میانسال با پلیس پیرمرد درگوشی صحبت کرد. بعد چند دقیقه مستقیم به سمت من آمد.دنیا روی سرم خراب شد.حالا چطوری ثابت کنم من اتفاقی عکس گرفته ام.جلوتر آمد و به زبان پشتون چیزی پرسید.گفتم ایرانی هستم.لبخند زد. دلم آرام گرفت.پرسید برای چی عکس می گیری؟ گفتم من توریست هستم.گفت چرا عکس من را گرفتی؟ گفتم من از بازار و میدان عکس گرفتم.فهمیدم این بنده ی خدا از من بیشتر ترسیده است.عبدالغفار و مجید رسیدند.پلیس با عبدالغفار به پشتو صحبت هایی کرد و خداحافظی کردیم.

   


نظر نگاری()  
شنبه 19 شهریور 1390  06:15 ب.ظ    ویرایش: شنبه 19 شهریور 1390 11:36 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

[http://www.aparat.com/v/86ce53990daffe15ddd6f30a41738ba739722]

   


نظرنگاری()  

وبلاگ مهدی ابراهیمی