تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - مطالب سفر نگاری
شنبه 22 بهمن 1390  02:57 ب.ظ    ویرایش: شنبه 22 بهمن 1390 05:05 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

1- ای کاش خرمشهر بازسازی نمی شد."خرمشهر" می توانست بزرگترین موزه ی ملی دفاع مقدس باشد.البته هنوز آثار گلوله ها بر درو دیوار هست و می توان با یک نگاه ؛ مهیب صدای گلوله را در برخورد با دیوار خانه ها شنید و تصور کرد.ای کاش اسناد تجاوز مهره استکبار و استعمار صدام ملعون از چهره ی شهر به بهانه ی بازسازی و محو ارزش های دفاع مقدس پاک نمی شد تا امروز جوانان کشورهای اروپایی و عربی را برای بازدید از این مناطق دعوت می کردیم و نشان می دادیم حاکمانشان با کمک قدرت های شیطانی چگونه می توانند از هر ظلم و جنایتی دریغ نکنند.

2- چه قدر " نی زارهای منطقه ی والفجر " شیرین صحبت می کنند.چه قدر آب با نی آرام در جوار هم سکوت را زمزمه می کنند!سکوتی الهام بخش از نجواهای شبانه. خوب که نزدیک تر می شویم و گوشمان را آرام تر کنار نیزار به خاک می چسبانیم ، سرود الهم الرزقنا توفیق شهاده میان نیزار وزیدن گرفته است.همین جاست که نسیم خیالات اروند را گل آلود کرده است و صدایی می شنویی که ؛ برادر اینجا معراج غواص هاست.همین جا رود دوباره به اراده الهی و عصای موسی شکافته شد.همین جا کنار اروند ، اشک و خون و آنش باهم معجزه آفریدند.معجزه ای به سان شکافتن نیل.

   


نظرات()  
سه شنبه 29 شهریور 1390  12:23 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 29 شهریور 1390 01:10 ق.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

63- انشاءالله زمانی می رسد که کاروان های دانشجویی ایران به خصوص دانشگاه های مشهد در رشته های هنر تاریخ و معماری راه اندازی شود. ما چه بخواهیم ونخواهیم بینمان مرز کشیده اند و بخش زیادی از آداب ، عادات و رسوم خراسان بزرگ آن طرف خط کشی های خاکی باقی مانده است.مردم مجاهد افغانستان به چند جهت در مظلومیت هستند. از سویی جنگ های داخلی و اختلافات قومی و مذهبی به تحریک بیگانگان شعله ور تر می شود و از دیگر سو ذهنیت ساخته شده از مردم و کشور افغانستان بسیار خشن و به دور از واقعیت هاست.
64- بسیاری از نخبگان و فرهیختگان این کشور تاریخی و باستانی در مهاجرت به آسیا و آمریکا و اروپا به سر می برند.
65- ما متاسفانه شناخت درستی از همسایه دیوار به دیوارمان نداریم.پیوندهای عمیق فرهنگی دو ملت در حال گسست و شکافهای عمیق است چه آن که رسانه های غربی همه خانه های افغانستان را تسخیر کرده اند و در حال تغییر سبک زندگی نوین به روش غرب به سر می برند.
66- حضور عناصر فرهنگی خراسان و ایران علی رغم علاقمندی عامه مردم افغان نسبت به مشهد و ایران بسیار کم رنگ است.حیف است این خلاها را دیگران که مصالح و منافع دو ملت را دوست ندارند پر کنند!
67- چشم ها را باید شست و جور دیگر باید با این سرزمین نگریست.
68- خداحافظی از سرزمین مهربانی ها سخت است! خداحافظی با دیار احمدشاه مسعودها و عبدالغدیرها  و عبدالحق ها سخت است اما هر سلامی ؛ خداحافظی هم دارد و به امید دیدار دوباره سرزمین خراسان بزرگ!
حسن ختام این سفرنامه را به قلم خواجه هروی به پایان می برم که می فرماید:

هرکس که ترا شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هردو جهان را چه کند

پانوشت:
* از دوستانی که سفرنامه را خواندند و غلطهایم را یادآوری کردند بسیار متشکرم. به خصوص از محمدکاظم کاظمی شاعر افغانی مشهد نشین!
*اگر جایی مشکل تایپی داشت بگذارید به حساب این که برای نوشتن سفرنامه حداقل تا ساعت 2 نصفه شب بیدار خوابی کشیده ام.
*اگر از سفرنامه خوشتان آمد ؛قول بدهیم که به افغانستان و افغانی به چشم تحقیر نگاه نکنیم.یادمان باشد مردم این دیار خراسانی هستند!

   


نظر نگاری()  
دوشنبه 28 شهریور 1390  09:45 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 29 شهریور 1390 01:12 ق.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

52- آرامگاه خواجه عبدالله انصاری (زادهٔ ۳۹۶ ه‍. ق. / ۱۰۰۶ م. درگذشتهٔ ۴۸۱ ه‍. ق. / ۱۰۸۸ م)عارف مدفون در هرات معروف به "پیرهرات" و "پیرانصار" زیارتگاه مومنین است.آرامگاه این عارف بیرون شهر هرات قرار گرفته است.عارف پیر هرات 85 سال از خدای متعال عمر می گیرد و البته هنوز مناجات های او بر سر زبانهاست که می فرماید:

الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

الهی! گدای تو به کار خود شاد است، زیرا هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است!

53- خواجه هم تجربه زندان دارد و نابینایی دو چشم در اواخر عمر ؛ اما این دو باعث نمی شود درس و بحث و تربیت شاگردان را رها کند.آرامگاه این عارف نامی اکنون زیارت گاه مومنان و موحدان است.

54- زیارت عبدالله انصاری هروی جز آخرین ساعاتی است که در هرات هستیم.نرسیدن به مرز اسلام قلعه نگرانمان کرده است.مرز اسلام قلعه تا ساعت 17 بیشتر باز نیست.اگر بسته شود باید یک شب دیگر در هرات بمانیم واین برای ما میسر نبود.

55- از پیرمرد افغانی می پرسم این قبر کناری مال چه کسی است ؛ می گوید من اولین بار است به زیارت خواجه می آیم.آداب زیارت برادران مسلمان ما ؛ مثل خودمان است.عده ای هم مشغول دعا و نماز بودند.چند پیرمرد همه آنجا با ظرف های آب نشسته بودند و درآمدشان آبفروشی بود.

علی الظاهر خرافه همه جا هست.!چوبی حدود 2 متر کنار مقبره خواجه بود که آن قدر میخ به آن زده بودند که جای فرو رفتن سوزن خیاطی هم پیدا نمی شود.می گویند هر که دندان درد دارد یک میخ به این چوب می زند و درد دندانش خوب می شود.!

56- بیشتر وقت نداشتیم و باید به جایی می رفتیم که در کتاب جانستان کابلستان آقای امیرخانی خوانده بودم.این مکان بسیار عجیب ودیدنی و البته حس کردنی جایی جز ، آرامگاه "خواجه غلطان ولی" نیست.

57- حکایت خواجه غلطان را نمی دانم چگونه بنویسم که باور کنید.آرامگاه خواجه غلطان ولی یک خانه خشتی و گلی است که در حال مخروبه شدن است.درب کوچکی دارد.قد بلندها باید سرشان را خم کنند تا بتوانند وارد شوند.یک افغانی جلوی در نشسته است به کسوت آدم بی نوا.

وقتی وارد شدم صحن حیاتی دارد که چند پله باید پائین تر برویم.سنگ سفیدی هست که باید سرتان را روی سنگ بگذارید و به توصیه ی دو برادر افغانی دراز کشیدم. دو دست را روی چشمم گذاشتم.سوره الحمدالله و قل هوالله را خواندم.یک بار خودم به اختیار خودم غلط زدم.بعد یکباره احساس کردم نیروی عجیبی من را می غلطاند.احساس می کنید در دنیا نیستید و تا وقتی اطرافیان صدایتان نزنند و به خود نیایید نمی توانید جلو غلط زدن خودتان را بگیرید.

این داستان را وقتی در کتاب آقای امیرخانی خواندم دلم خواست که این موضوع را خودم به نزدیک احساس کنم.الحمدالله توفیق شد.

می گویند اگر نیت شما خیر شما باشد ؛ راست غلط می خورید تا به دیوار می خورید و بلند می شوید.اما اگر نیت شما خیر نباشد کج غلط می خورید.من بار اول هیچ نیت نکردم و فقط خواستم ببینم واقعا راست است که خواجه شما من را می غلطاند یا خرافه است. کج غلط خوردم. خودم متوجه نشدم تا با صدای مجید و احسان به خود آمدم.زمین اینجا صاف صاف است ؛ شیب نیست که فکر کنید در یک زمین شیب غلط می خورید.

57- حکایت خواجه غلطان را تا تجربه نکنید باور نمی کنید ؛ امیدوارم خیلی زود تجربه کنید.از مشهد تا خواجه غلطان حدود 5 ساعت راه است.

58- و اما توصیف این مکان به قلم دیگران هم جالب است:

در مورد پیشینه این آرامگاه و خود خواجه غلطان روایت‌های متعددی در بین مردم وجود دارد. اما مشهورترین آنها این است که خواجه غلطان وقتی به سمت هرات می‌آمد از جانب کوهی وارد شهر هرات شد درین حال گفت که این شهر شهر اولیا است و هر چند قدم آن آن اولیایی خفته‌است پس من نمی‌توانم روی آن گام بگذارم که توهین به آنان خواهد شد. پس تصمیم گرفت که غلط زنان وارد شهر شود تا به گفته خودش گام بر خاک اولیا نگذارد. و او در همین چرخش نیز جان به جان آفرین تسلیم کرد.در قسمت شرقی آرامگاه خواجه غلطان زمینی چهار گوش به گودی یک و نیم متر و طول و عرض در حدود ۸ متر وجود دارد.در بخشی از این زمین سنگ تختی وجود دارد. بازدید کنندگان این مزار معمولاً سر خود را رو یا سنگ میگذارند و دو دست خود را جلوی چشمان خود می‌گیرند و به توصیه مسئول این مزار سوره حمد و فاتحه را میخوانند و سپس با نیروی خود در همان حالی که چشمان خود را بسته‌اند سه چرخ به دور خود می‌چرخند پس از چرخ سوم بنا به نیرویی که تاکنون ناشناخته مانده‌است این چرخش ادامه پیدا می‌کند و فرد را در سراسر زمین به گردش می‌آورد بطوری که باید فرد دیگری بیاید و او را از حرکت باز دارد.

59- امام زاهد متقی شیخ یحیی بن عمار سجستانی پیشوای سالکان و ناصح طالبان و مقتدای اهل هرات بود، علوم ظاهری و باطنی را به کمال داشته و در قبةالاسلام هرات مدت شصت سال نصیحت مسلمانان میفرموده و در تربیت و تقویت پیر هرات میکوشیده. مشهور است که تا خواجه یحیی عمار زنده بود، هیچ آفریدهء با پیر هرات در بحث و مجادله غالب نتوانست آمد. و به اصحاب خود میفرمود گرامی دارید، عبدالله انصاری را که او امام روزگار خواهد شد. وفاتش سال ٤٢٢ از هجرت و در مقبرهء خیابان است.  نقل است که بعد از وفات او را بخواب دیدند، پرسیدند که خدای تعالی باتو چه کرد؟ جواب داد: چون از دنیا رحلت کردم حضرت حق سبحانه فرمود که ای یحیی من با تو کارها داشتم؛ اما روزی در مجلس وعظ ما را می ستودی، یکی از دوستان صاحب کمال حاضر بود، وقتش خوش شد، تو را در کار او کردم. و اگر این نبودی میدید که با تو چه ها میکردم. رحمةالله علیه.

مزار شیخ اکنون به مزار خواجه غلطان معروف است. ( مزار شیخ در شمال منارا و در نزدیکئ تانک مولوی در خیابان واقع شده است. ) عوام داستانی به وی بسته اند که حضرت خواجه به زیارت مزارات اولیاء الله هرات به هری آمده و از عقب کوه مختار به کوه بلند شده و چون بقلهء کوه رسیده خواست بطرف خیابان فرود آید، همهء  خاک هری را از پیکر اهل الله و بخون اولیاءالله عجین دیده و همه خاک را خاک مشایخ یافت. جرأت نکرد که قدم به این خاک گذارد، از همانجا غلطان غلطان به پایین آمده در محل موجوده جان تسلیم کرد. درست مقابل مزارش برسر  کوه قلهء است که بلندترین نقطه کوه است و آنرا قلهء الله اکبر میگویند و عقیده دارند که از همانجا خواجه تکبیر گفت و غلطان شد. اکنون رسم است که عوام هری باین مزار میروند، سر به جانب شمال و پا به جانب جنوب به پشت میخوابند، حمد و اخلاص  میخوانند و میغلطند و چون دو سه غلط خوردند ارادهء خود را از دست میدهند و به شدت غلط میخورند!

60- بعد خواجه غلطان از دوست راننده تاکسی خداحافظی کردیم.خوشبینانه تاکسی دیگری گرفتیم و به سمت مرز اسلام قلعه راه افتادیم.حدود ساعت 15 است و تا 17 وقت داریم خودمان را به مرز برسانیم.جوان هراتی همسفر ما شد.گویا بورسیه یکی از دانشگاه های هرات در رشته معماری در دانشگاه تهران کارشناسی ارشد قبول شده بود.از هرات تا اسلام قلعه 120 کیلومتر است.یکی از بهترین جاده های افغانستان ؛ جاده هرات تا اسلام قلعه است که توسط ایران ساخته شده است.این مطلب در تمامی سفرنامه های افغانستان چه ایرانی و چه خارجی اعتراف شده است.اما جاده ایست بس شلوغ! از هرات که بیرون می آمدیم چیزی حدود 10 کیلومتر در دو طرف جاده انواع ماشین های خارجی پارک شده بود.وقتی دلیل را پرسیدم می گوید واردات ماشین زیاد است اما تقاضا برای خرید بسیار کم.و برای همین موترها زیر آفتاب سوزان خاک می خورد.

61- ساعت 16و 50 دقیقه موتر را ما را به مرز رساند. به حساب خودمان خیلی به موقع رسیده بودیم.تا پیاده شدیم.برخی گفتند زود بروید که الان مرز بسته می شود.چند نوجوانان افغانی اصرار داشتند که وسایلمان را با فرغونهایشان بیاورند تا خروجی مرز.اما چون چمدانهایمان چرخ داشت دنبال خودمان می کشیدیم. البته نوجوانی دست بردار نبود و بالاخره به زور از ما گرفت.

62- خوشبینی مان خیلی طول نکشید.فکر کرده بودیم که همین ایستگاه اول مهر خروجی را می زنند.تازه فهمیدیم بچه های اسلام قلعه چرا این قدر اصرار داشتند که با فرغون وسایلمان را بیاورند.اینجا نقطه صفر مرزی بود وما حدود یک کیلمومتر تا سالن اصلی فاصله داشتیم.

می دودیم و عرق از سر رویمان می ریخت.

63- خودمان را به پشت شیشه مسوول ممهور کردن گذرنامه رساندیم.4 نفری باهم گفتیم آق مهر رو بزن که مرز بسته میشه. فرمودند: همین الان هم مرز بسته شده است.الان 17 و پنج دقیقه است!!!

تلفن آقای مسوول زنگ خورد.تلفنانشان را به حد اعلا پاسخگویی کردند.بعد خم شدند سیستم رایانه را روشن کردند.!یک نگاهم به ساعت بود که 17 و هشت دقیقه را نشان می داد و یک نگاهم به صورت این نازنین مسوول.تا حالا این قدر این جمله برایم مهم نشده بود که " مرز بسته شود نمی توانید عبور کنید". شروع کردند با یک انگشت! تایپ کردن اسم و ... از روی گذرنامه. به این اضافه کنید پیدا کردن مثلا حرم میم را روی صفحه کیبورد! و بعد ببیند درست تایپ شده یا نه.؟

وقتی دست مبارک را بردند روی مهر بزرگی که آرم پرچم جمهوری اسلامی افغانستان حک شده و محکم به صفحه ی گذرنامه کوباندند؛ این نازین مرد را دعا کردم.

دوباره باید می دویدیم چون هنوز دو مرحله ی دیگر مانده است.ایست و بازرسی.

خدا خیر بدهد نوجوان افغانی را که راه های دررو را بلد بود و از پشت ساختمان ها چمدانهای ما را آورد تا ایست و بازرسی نشویم.خوشحال و خندان به پرچم جمهوری اسلامی ایران خیره شده بودم.چه قدر این پرچم زیباست.جوان نگهبان افغانی که در یک سانتی متری مرز ایران ایستاده است فرمودند ؛ گذرنامه. نشان دادم. با خونسردی تمام عرض کردند شما نمی توانید از افغانستان خارج شوید!گفتم شوخی نکن برادر. گفت جدی میگویم شما چون از مرز هوایی وارد شدید ؛ باید از مرز هوایی خارج شوید.گذرنامه را گرفت و پس نداد.گفتم چه فرقی دارد.گفت شما فرقش را نمی دانی. من فرقش را می دانم.باید با مسوولین هماهنگ کنیم.

گذرنامه را به سربازی داد و رفت داخل یک کانکس. گفتم پس چرا مهر خروج زدید. چند فحش ناموسی آبدار برای همسر ، دختر و مادر اون نازنین مامور حواله نقدی فرستاد و گفت نباید مهر می کرده است.!

زنجیر وردوی مرز ایران به افغانستان را انداختند و مرز بسته شد.سرباز جوان چند دقیقه بعد از کانکس بیرون آمد و گفت:مشکل ندارد.به اندازه یک سانتیمتر پایمان را آن طرف گذاشتیم و وارد خاک ایران شدیم.

متن این تابلو جلو چشمم رژه رفت :

به خاک جمهوری اسلامی ایران خوش آمدید!

خداحافظ  همسایه دیوار به دیوار. سلام ایران.سلام خراسان بزرگ.



آرامگاه خواجه انصاری

   


نظر نگاری()  

وبلاگ مهدی ابراهیمی