جمعه 28 بهمن 1390  07:35 ق.ظ    ویرایش: جمعه 28 بهمن 1390 01:38 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

آرام برادر.آرام تر.اینجا فکه است.من از کنار قتلگاه شهدای تشنه کام با شما حرف می زنم..فکه طواف دارد.اینجا ماسه ها و رمل ها حکایت های شنیدنی برای آینده تاریخ بشریت ثبت وضبط کرده اند.کمی آن طرف تر سید شهیدان اهل قلم هست و اینجا در حضور او نمی شود نوشت.

یک روحانی بسیجی بین نماز ظهر وعصر خاطره ای تعریف کرد:

* من آر پی جی زن بودم. در یکی از مساجد خرمشهر، بعثی ها پناه گرفته بودند. من چند آر پی جی زدم ؛ سر در مسجد فرو ریخت. حین شلیک یک جوانی وارد سنگر من شد و گفت : برادر من می خواهم اون جایی را که شما هدف گرفتی وقتی شلیک می کنی فیلم بگیرم. گفتم : مرد حسابی تو این اوضاع که بچه های ما یکی یکی شهید می شوند چه وقت فیلم و عکس است.برو یک اسلحه بردار بجنگ.این کارها چیه.
گفت: من شرعا نمی توانم. من فقط آمدم تصویر بگیرم.
اسمش را پرسیدم : گفت من سید مرتضی آوینی ام از طرف جهاد اعزام شده ام.
گفتم : باشه بیا پشت سر من. محل هدف را نشان دادم و گفتم من می خواهم اون مسجد رو بزنم.
آر پی جی رو شلیک کردم ؛  یک وقت دیدم یک صدای مهیبی آمد. پشت سرم را نگاه کردم دیدم آقای آوینی صورتش سیاه و همه لباس هاش سیاه و کلا بهم ریخته بود.
من یادم رفته بود بگم که نباید پشت آر پی جی کسی بایستد. گاز ته لوله آر پی جی ایشان را پرت کرده بود خورده بود به سقف و دیوار.!
به آرامی گفت:چه کار کردی برادر. از ایشان معذرت خواهی کردم!!
الان می فهمم اگر من سر در یک مسجد منافقین وبعثی ها را با یک گلوله آر پی جی پائین آوردم ؛ ایشان با همان دوربین بعد از جنگ با کار فرهنگی و برنامه روایت فتح هزاران سر در مسجد کفر و نفاق را پائیین آورد.

   


نظر شما؟()  
یکشنبه 23 بهمن 1390  08:16 ق.ظ    ویرایش: شنبه 22 بهمن 1390 05:14 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

شلمچه ، امتداد خاک کربلاست.برای همین اگر دلت را به خاک گره زدی و روحت را کمی آن طرف تر به تاریخ سپردی می توانی صدای اجابت کنندگان ندای هل من ناصر ینصرنی را بشنوی و بببینی چگونه شلمچه شرمنده تاریخ نشد و چگونه رمز یا فاطمه الزهرا س دوباره خاک را آغشته به خون کرد.
خاک شلمچه با همه خاک های عالم متفاوت است.این را خون شهدای بی سر گواهی می دهند.این را همه برادرهای بی برادر گواهی می کنند.تربت پاک شلمچه ، هنوز هم بوی خون می دهد.خاک سرخ شلمچه و آبی آسمان پیوندی عجیب دارند.اینجا می توان مشهد را حس کرد.اینجا می شود خاک پای حضرت رضا علیه السلام را زیارت کرد.لازم نیست روایت گران ، روایت کنند و روضه خوانان روضه بخوانند.اشک ، برای بوسیدن خاک شلمچه چشم را می سوزاند و خود را از گونه ها به خاک می رساند.نگاهت را سوی عراق ببر ، صدای خمپاره و چکاچک شمشیرها بزرگترین تصنیف مظلومان تاریخ را می نوازند.
از اینجا نمی توانم برایت از شلمچه بنویسم ، باید رفت.باید غروب شلمچه را ببینی.باید غروب سرخ خورشید را ببینی تا از عروج برایت بگویم برادر!

   


نظرات()  
شنبه 22 بهمن 1390  02:57 ب.ظ    ویرایش: شنبه 22 بهمن 1390 05:05 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

1- ای کاش خرمشهر بازسازی نمی شد."خرمشهر" می توانست بزرگترین موزه ی ملی دفاع مقدس باشد.البته هنوز آثار گلوله ها بر درو دیوار هست و می توان با یک نگاه ؛ مهیب صدای گلوله را در برخورد با دیوار خانه ها شنید و تصور کرد.ای کاش اسناد تجاوز مهره استکبار و استعمار صدام ملعون از چهره ی شهر به بهانه ی بازسازی و محو ارزش های دفاع مقدس پاک نمی شد تا امروز جوانان کشورهای اروپایی و عربی را برای بازدید از این مناطق دعوت می کردیم و نشان می دادیم حاکمانشان با کمک قدرت های شیطانی چگونه می توانند از هر ظلم و جنایتی دریغ نکنند.

2- چه قدر " نی زارهای منطقه ی والفجر " شیرین صحبت می کنند.چه قدر آب با نی آرام در جوار هم سکوت را زمزمه می کنند!سکوتی الهام بخش از نجواهای شبانه. خوب که نزدیک تر می شویم و گوشمان را آرام تر کنار نیزار به خاک می چسبانیم ، سرود الهم الرزقنا توفیق شهاده میان نیزار وزیدن گرفته است.همین جاست که نسیم خیالات اروند را گل آلود کرده است و صدایی می شنویی که ؛ برادر اینجا معراج غواص هاست.همین جا رود دوباره به اراده الهی و عصای موسی شکافته شد.همین جا کنار اروند ، اشک و خون و آنش باهم معجزه آفریدند.معجزه ای به سان شکافتن نیل.

   


نظرات()  

وبلاگ مهدی ابراهیمی