دوشنبه 28 تیر 1395  03:33 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 28 تیر 1395 03:38 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

همدان یکی از شهرهای باستانی و تاریخی ایران است.این شهر را معمولا به دو نشانه شخصیت تاثیر گذاری فرهنگی و علمی می شناسند.باباطاهر عریان و ابوعلی سینا.
از ورودی جاده تهران که به همدان وارد می شوید، اولین میدان سرسبز و در بلندی میدان آرامگاه باباطاهر دیده می شود.وقتی ما رسیدیم خیلی شلوغ بود.تعطیلات چند روزه عید فطر فرصتی شده بود مردم خودشان را به شهرهای مورد علاقه شان برسانند.به ناچار شب را همان اطراف میدان استراحت کردیم.آرامگاه با معماری ایرانی ساخته شده است.

   


نظرات()  
دوشنبه 10 فروردین 1394  10:26 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 10 فروردین 1394 10:57 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

1-  "مصطفی " هوایی شده بود.دیگه این مصطفی ؛ مصطفی سابق نبود.با برادران جهاد سازندگی،در ساخت مدرسه و حمام روستا همکاری می کرد. وقتی از طرف بسیج کلاس های آموزشی اسلحه شناسی می گذاشتند؛ فعالانه شرکت می کرد.اول ها که خجالت می کشید مطرح کند که قصد رفتن به جبهه را دارد.وضع ما را می دانست.بالاخره ما گوسفند و شتر داشتیم و باید این ها را سرپرستی می کرد. بقیه برادران کوچک بودند. خواهرانش هم که تکلیفشان مشخص بود.
2- چند باری مطرح کرده بود، ولی جواب یقینی نشنیده بود. بالاخره چون رضایت ما را شرط اول می دانست یک روز آمد و چند تا سوال از من کرد.
گفت: مادر!شما به خدا ایمان داری؟ شما نماز می خوانی؟شما روزه می گیری؟ اگر این ها را قبول داری این جنگی که بر ما واقع شده باید برویم و این هم از واجبات است. وبعد به صورت غیر مستقیم گفت: اگر جوانی قصد شرکت در جنگ را داشته باشد و مادرش اجازه ندهد ؛ آن جوان روز قیامت وقتی امام حسین علیه السلام از او سوال کند که چرا به جبهه نرفتی ، جوان می گوید من راضی بودم. مادرم اجازه نداد.
3- وقتی این جمله را گفت روی پاهام نتوانستم بایستم.پاهام سست شد.بدنم لرزید. دلم از جا کنده شد.و همان جا بود که مصطفی را از دلم کندم و جدا کردم.مطمئن شدم که این مصطفی ؛ دیگه برای ما نمی ماند.!
4- یک شب که برای آموزش سلاح و اسلحه آمده بودند ؛ یکی از اهالی به مصطفی گفته بود که برای جبهه نام نویسی می کنند.می گوید: مصطفی تمام صورتش به سمت پدر بود که ببیند اجازه می دهد یا نه؟
5- مصطفی برای آموزش به باغرود نیشابور رفت و برگشت. و بعد هم آماده شد برای اعزام.خداحافظی کردیم.تردید نداشتم که مصطفی بر نمی گردد.قبلا هر وقت مصطفی با موتور جایی می رفت تا دور دست نگاهش می کردم . اون روز موتور خراب شده بود و با هر ترفندی بود موتور روشن شد و رفت.
6- ...  چند روز بعد یک نامه از خرمشهر برای ما آمد که مصطفی در نامه خیلی حلالیت طلبیده بود.
7- قبل از شهادت ، مصطفی خوابی دیده بود و برای دوستش تعریف کرده بود. خواب تقریبا به این مضمون است که در یک جمع بسیار نورانی از یک سیدی شنیده که شما هم به زودی پیش ما می آیی.این که مصطفی آرام و قرار نداشت و این قدر اصرا داشت برود ، به همین خواب بر می گردد.
8- همان اولین اعزام ؛ مصطفی شهید شد.در منطقه شرهانی خدمت کرده است.ترکش به سر وگردنش خورده بود. گفتند چند وقت بوده که در بیمارستان بستری بوده و یک عده ای گفتند که نه همان اول شهید شده.
یک شب یکی از دوستانش خواب می بینه که مصطفی می گوید به پدر و مادرم بگویید ناراحت نباشند.من وقتی ترکش به سرم خورد یک سیدی آمد و گفت :احسنت جوان که وقتی ترکش خوردی حتی آخ هم نگفتی.مصطفی ادامه داده است که : بعد دیدم یک بانویی هم هست که نمی شناسم ؛ به من آب داد. از همین سید خواستم در این لحظات آخر عمر با امام زمان عج ملاقات کنم. چند قدم آن طرف تر بالای خاکریز یکی ایستاده بود. سید گفت: این امام زمان عج  است.چهره ی آقا را دیدم و بعد هم به شهادت رسیدم.

***
+ مزار شهید مصطفی الان در یک روستای خالی از سکنه در دل کویر چون لاله سرخ است. و البته تا چند سال آینده درالشفای آزادگان جهان خواهد بود. اگر چه همین الان هم مردم روستاهای اطراف به نیت تکریم شهدا 16 کیلومتر را تا ملاقات با مصطفی پیاده طی می کنند.
+ این گفت وگو را سال 90 با مادر شهید صحبت کرده ام.و بعد از چند سال جست و جو تنها مطلب منتشر شده از مصطفی چند سطر است.
+ مصطفی متولد 1343 است و در 24 فروردین 1364 در شرهانی به شهادت رسیده است.
+ مزار شهید افتاده در حدود 30 کیومتری جنوب غربی شهرستان بردسکن واقع شده است.

   


نظرات()  
جمعه 19 مهر 1392  12:13 ب.ظ    ویرایش: جمعه 19 مهر 1392 12:49 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

آبگوشت نذری

 جمعه هفته ی پیش دعوت شدیم به آبگوشت ندری.یکی از اقوام نذر داشته و برای ادای نذر ما رو دعوت کرد به " کمر زیارت".
کمر زیارت کجاست؟ نام دیگر کمر زیارت " چاه مزار " است. چاه مزار در 42 کیلومتری گناباد واقع شده است ونزدیک روستای بزرگ یونسی در جاده فیض آباد محولات و گناباد.
کمر به معنای کوه نیز هست. چون بقعه امامزاده یحیی بن جعفر از برادران امام رضا علیه السلام در بالای کوه واقع است ، به کمر زیارت مشهور شده است.این امام زاده محل تجمع علاقمندان به اهل البیت است.مردم نذر می کنند و پس از برآورده شدن حاجاتشان اقوام و خویشان را دعوت و ندری می دهند.
برای رسیدن به زیارت گاه باید بیش از 240 پله سنگی را بالا بروید.قبل از پله ها نیز مردم برای زیارت آن عزیز از سنگلاخ ها بالا می رفتند.



مردم روستاها و شهرهای اطراف به عشق این امام زاده عزیز و عشق و ارادت به حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام این کوه را می پیمایند تا به ضریج برسند. برخی از سالمندان عصا زنان همه ی این پله ها را با گل لبخند پله پله قدم می زنند.



اینجا دقیقا بالای کوه است. از پائین دامنه گنبد و گلدسته ها دیده نمی شود.



این عکس را من از نیمه راه گرفته ام. پائین پائین پارکینگ ماشین هاست. از همین جا هنوز راه تا بالا زیاد مانده است.ماهیچه های پا قفل می شود برای کسانی که مثل من ورزشکار نیستند و نفس به شماره می افتد.



رو به بالا نگاه می کنیم و هنوز خیلی راه مانده است.ورزشکارها بالا می روند ولی خیلی ها نشسته اند.حتی جوان تر ها.



یک وقتی اگر مسیرتان بود ، راه خوبی دارد و تا دامنه آسفالت است.چند سال پیش که من رفته بودم ، جاده خاکی بود.هم فال است ، هم تماشا.

   


نظرات()  

وبلاگ مهدی ابراهیمی