تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - پیشوازنامه ای برای شهید مصطفی افتاده
دوشنبه 10 فروردین 1394  09:26 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 10 فروردین 1394 09:57 ب.ظ
نوع مطلب: سفر نگاری ،

1-  "مصطفی " هوایی شده بود.دیگه این مصطفی ؛ مصطفی سابق نبود.با برادران جهاد سازندگی،در ساخت مدرسه و حمام روستا همکاری می کرد. وقتی از طرف بسیج کلاس های آموزشی اسلحه شناسی می گذاشتند؛ فعالانه شرکت می کرد.اول ها که خجالت می کشید مطرح کند که قصد رفتن به جبهه را دارد.وضع ما را می دانست.بالاخره ما گوسفند و شتر داشتیم و باید این ها را سرپرستی می کرد. بقیه برادران کوچک بودند. خواهرانش هم که تکلیفشان مشخص بود.
2- چند باری مطرح کرده بود، ولی جواب یقینی نشنیده بود. بالاخره چون رضایت ما را شرط اول می دانست یک روز آمد و چند تا سوال از من کرد.
گفت: مادر!شما به خدا ایمان داری؟ شما نماز می خوانی؟شما روزه می گیری؟ اگر این ها را قبول داری این جنگی که بر ما واقع شده باید برویم و این هم از واجبات است. وبعد به صورت غیر مستقیم گفت: اگر جوانی قصد شرکت در جنگ را داشته باشد و مادرش اجازه ندهد ؛ آن جوان روز قیامت وقتی امام حسین علیه السلام از او سوال کند که چرا به جبهه نرفتی ، جوان می گوید من راضی بودم. مادرم اجازه نداد.
3- وقتی این جمله را گفت روی پاهام نتوانستم بایستم.پاهام سست شد.بدنم لرزید. دلم از جا کنده شد.و همان جا بود که مصطفی را از دلم کندم و جدا کردم.مطمئن شدم که این مصطفی ؛ دیگه برای ما نمی ماند.!
4- یک شب که برای آموزش سلاح و اسلحه آمده بودند ؛ یکی از اهالی به مصطفی گفته بود که برای جبهه نام نویسی می کنند.می گوید: مصطفی تمام صورتش به سمت پدر بود که ببیند اجازه می دهد یا نه؟
5- مصطفی برای آموزش به باغرود نیشابور رفت و برگشت. و بعد هم آماده شد برای اعزام.خداحافظی کردیم.تردید نداشتم که مصطفی بر نمی گردد.قبلا هر وقت مصطفی با موتور جایی می رفت تا دور دست نگاهش می کردم . اون روز موتور خراب شده بود و با هر ترفندی بود موتور روشن شد و رفت.
6- ...  چند روز بعد یک نامه از خرمشهر برای ما آمد که مصطفی در نامه خیلی حلالیت طلبیده بود.
7- قبل از شهادت ، مصطفی خوابی دیده بود و برای دوستش تعریف کرده بود. خواب تقریبا به این مضمون است که در یک جمع بسیار نورانی از یک سیدی شنیده که شما هم به زودی پیش ما می آیی.این که مصطفی آرام و قرار نداشت و این قدر اصرا داشت برود ، به همین خواب بر می گردد.
8- همان اولین اعزام ؛ مصطفی شهید شد.در منطقه شرهانی خدمت کرده است.ترکش به سر وگردنش خورده بود. گفتند چند وقت بوده که در بیمارستان بستری بوده و یک عده ای گفتند که نه همان اول شهید شده.
یک شب یکی از دوستانش خواب می بینه که مصطفی می گوید به پدر و مادرم بگویید ناراحت نباشند.من وقتی ترکش به سرم خورد یک سیدی آمد و گفت :احسنت جوان که وقتی ترکش خوردی حتی آخ هم نگفتی.مصطفی ادامه داده است که : بعد دیدم یک بانویی هم هست که نمی شناسم ؛ به من آب داد. از همین سید خواستم در این لحظات آخر عمر با امام زمان عج ملاقات کنم. چند قدم آن طرف تر بالای خاکریز یکی ایستاده بود. سید گفت: این امام زمان عج  است.چهره ی آقا را دیدم و بعد هم به شهادت رسیدم.

***
+ مزار شهید مصطفی الان در یک روستای خالی از سکنه در دل کویر چون لاله سرخ است. و البته تا چند سال آینده درالشفای آزادگان جهان خواهد بود. اگر چه همین الان هم مردم روستاهای اطراف به نیت تکریم شهدا 16 کیلومتر را تا ملاقات با مصطفی پیاده طی می کنند.
+ این گفت وگو را سال 90 با مادر شهید صحبت کرده ام.و بعد از چند سال جست و جو تنها مطلب منتشر شده از مصطفی چند سطر است.
+ مصطفی متولد 1343 است و در 24 فروردین 1364 در شرهانی به شهادت رسیده است.
+ مزار شهید افتاده در حدود 30 کیومتری جنوب غربی شهرستان بردسکن واقع شده است.

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

وبلاگ مهدی ابراهیمی